<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom"><id>tag:hamoon.blog.co.uk,2009-11-10:/</id><title>Hamòón</title><link rel="self" href="http://hamoon.blog.co.uk/feed/atom/posts/"/><link rel="alternate" type="text/html" href="http://hamoon.blog.co.uk/"/><generator version="1.0">MokoFeed</generator><updated>2009-11-10T17:21:33+01:00</updated><entry><id>tag:hamoon.blog.co.uk,2007-08-11:/2007/08/11/a_1585_a_1608_a_1740_a_1575_a_1740_a_160~2790851/</id><title>رویای من</title><link rel="alternate" type="text/html" href="http://hamoon.blog.co.uk/2007/08/11/a_1585_a_1608_a_1740_a_1575_a_1740_a_160~2790851/"/><author><name>hamoon333</name></author><published>2007-08-11T12:44:41+02:00</published><updated>2007-08-11T12:44:41+02:00</updated><content type="html">	&lt;p class="right"&gt;من رویایی دارم. باورم کن. وقتی باورم کنی ، وقتی در انتها و در ابتدای روز سایه ها محو می شوند ، حقیقت مثل یک خورشید ، بی واسطه می تابد و تو احساس می کنی آزادی و قلبت پر از وسوسه های پرواز است. هیچ احساسی مثل آن لحظه نیست وقتی که تو سنگینی جسمت را رها می کنی و ذهنت بی هیچ تعبیری ، فقط به آن چه می بیند توجه می کند، آن وقت است که تو نمی ترسی. نه اسیر زمانی و نه در بند مکان. فقط "حضوری" بودن در لحظه لحظه ی حیات.&lt;br&gt;
وقتی برای اولین بار قاصدکی را رها در دست باد دیدم ، وقتی شاپرکی را رقصان در چمنزاری دیدم ، وقتی بر امواج دریا رها بودم،  حالت بی وزنی را میان زمین و آسمان تجربه کردم. مثل اولین جذبه های عشق ، تو را چیزی از تو،   می رباید و تو می فهمی وزن "من" چه حجم سنگینی داشت. من در یکی از این جذبه ها بود که رویایی دیدم. رها از خاک و افلاک در آن لحظه ی ابدی پرواز را در بیداری تجربه کردم و از آن لحظه به بعد به دنبال آزادی هستم.&lt;br&gt;
وقتی به آیینه نگاه می کنی به دنبال چه چیزی هستی؟ یک خال سیاه که بی اجازه بر روی صورتت ظاهر شده است؟! یا یک بینی بزرگ که باید به فکر کوچک کردنش باشی؟! خطوطی که مزاحم اند و تو را به یاد عبور عمر می اندازند و باید به هر طریقی صاف شوند؟! وقتی به آیینه نگاه می کنی خودت را می بینی یا موهای سفید صورتت را می شماری؟! این چشم ها با تو حرف ها دارند ، اما تو به عمق آن مردمک های خیس نگاه نمی کنی ، تو نمی خواهی خودت را همان طور که هستی بپذیری.&lt;br&gt;
آیینه را دوست نداریم چون ما را به یاد معایبمان می اندازد و ما هم می آموزیم وقتی به هر موجودی می نگریم به جای دیدن و پذیرش او ، معایبش را جست و جو کنیم و این رفتار به شکل عادت در همه ی لحظه های زندگی ما حلول می کند و ما را به مرور تلخ و سنگین می کند. کوله باری از قضاوت و پیشداوری همیشه همراه روح ما است.&lt;br&gt;
به من نگاه کن!!!.&lt;br&gt;
بیا به دنبال پاسخ نباشیم با هم سفر کنیم. پس چمدان هایت را به زمین بگذار، در این سفر فقط خودت را بیاور. این چهره های مغموم، این اخم های تلخ و این خستگی های مدام از کجا سرچشمه می گیرند. بیا به دنبال ریشه هایش بگردیم. به من بگو از صبح تا شب چقدر مجبوری خودت نباشی؟ چقدر مجبوری که احساست را ابراز نکنی؟ چقدر مجبوری کارهایی را انجام دهی که از انجامش لذت  نمی بری؟ چقدر می ترسی که "نه" بگویی؟ چند بار برای کسانی هدیه خریده ای که هیچ احساسی از محبت در آن نبوده است؟ چندبار می حواستی گریه کنی و نکردی؟ می خواستی بخندی و نخندیدی؟.&lt;br&gt;
این حجم سنگین ، این لنگر ها که بر پای تواند نمی گذارند شب ها مانند یک نوزاد معصوم سر بر بالش بگذاری و به آرامی بخوابی.&lt;br&gt;
به من گوش کن!!!.&lt;br&gt;
چرا خوابیده ای؟ بیدار شو و به من توجه کن. بیدار شو...&lt;br&gt;
برای آزاد شدن باید بیاموزی احساست را ابراز کنی. بیاموز که هر انسانی در وجودش ندایی را می شنود که همواره با او سخن می گوید. این ندا ، ندای بیداری است و حلقه ی اتصال انسان به روح الهی است.&lt;br&gt;
همیشه چیزهایی هست که تو را در حصار نگه می دارند و این حصار ها دنیای تو را کوچک و تنگ تر می کنند و نمی گذارند تو آزادی را در فضای بی کران بی مرزی تجربه کنی.&lt;br&gt;
رها شدن از تصور من ، پذیرش هستی و همه ی انسان ها از هر نژاد و قوم و ملیتی هستند. پذیرش هستی با پذیرش فردیت فرد ، آغاز می شود.&lt;br&gt;
رویای پرواز را باور کن. پرواز پاداش کسانی است که به دنبال آزادی اند. وقتی خودت را از فشار بندها ، تصورات نادرست رها کردی ، خداوند به جای تو عمل خواهد کرد. هر عمل تو گامی برای نزدیک شدن به خداست. در آن ساحت یقین وقتی به آیینه نگاه کنی چشم هایت را می بینی و آن مردمک های خیس را که با ندای بیداری با تو سخن می گویند. می شنوی؟ می گوید : من رویایی دارم ، باورم کن. وقتی باورم کنی همه ی مرزها محو می شوند و من می توانم پرواز را تجربه کنم. در آبی محض ، در وسعت بی کران و در زلال مدام ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;small&gt; &lt;a href="http://hamoon.blog.co.uk/2007/08/11/a_1585_a_1608_a_1740_a_1575_a_1740_a_160~2790851/#comments"&gt;Comments&lt;/a&gt; &lt;/small&gt; &lt;/p&gt;</content></entry></feed>
